خرید بک لینک
يه جورِ

تلخ

ارومم

يه جورِ

سرد

خاموشم

"دو عدد پا و كمي شهر و قدم هاي خيال "خود نوشت

برچسب: نویسنده: مهران اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 3:10

من به یک چیزی فراتر از زندگی نیاز دارم؛به یک حسی که توی رگ هایم بدود،به یک حسی که لبهایم را تا جایی که میشود کش بیاورد و گونه هایم را رنگِ انار هایِ دل خون کند...من به یک چیزی نیاز دارم که اسمش زیستن

برچسب: نویسنده: مهران اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 3:10

براي خودتان يك تاريخ انقضاء بگذاريد

يك روز برويد و تمام شويد

يك روزبراي هيچ كس قابل استفاده نباشيد

يك روز خود را دور بياندازيد

شايد كسي

جايي

به ناگهان پيدايتان كند

تاريخ انقضاء تان را ببيند

دستتان دا بگيرد و ببر

شايدكسي جايي به ناگهان مثل شما به انقضاء رسيده باشد

برچسب: نویسنده: مهران اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 3:10

خفگي

يك بيماري دردناكِ جنون آميز است

قطره هاي اشكي كه در گلويت زنداني ميشوند

و تا مرز جنون بر ديواره هاي قلبت ميكوبند

خفگي

يك مرگ آني نيست

ذره ذره ات را ميبلعد#خودنوشت

برچسب: نویسنده: مهران اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 3:10

اين روزها بايد

بر سر چهار راه ها

به جاي گل

ابزار جلوگيري بفروشند

گويا عشاق

اينگونه عشق ميورزند #خود نوشت

برچسب: نویسنده: مهران اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 3:10

آدم از یک جایی به بعد دیگر خودش را به در و دیوار نمیکوبد،از هر چه هست و نیست شاکی نمیشود،از آدم ها فاصله نمیگیرداز هیچ کس،دیگر متنفر نمیشود.دیگر گریه نمیکندغصه نمی خورداز حرف کسی نمی رنجد.دیگر شعر نمی

برچسب: نویسنده: مهران اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 3:10

گاهی چقدر دلم يك رفيق شش دانگ ميخواهد...كسي كه به دور از جنسيت همراهت باشد،مذكر و مونث فرقي ندارد...فقط كسي باشد كه بفهمد حالت را...بتواني به دور از حاشيه و ترس از هر چيزي،تا نا كجا آبادهِ زندگي بروي.

برچسب: نویسنده: مهران اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 3:10

مثلا شما يك جنس مونث نحيف نيستيد پس يقينا حس مضخرف زن بودن رو نميتونيد تجربه كنيد همين خط قرمزهاي عجيبِ بين دختر بودن و زن بودن يا همين نگاهها ي جنسيتيه زهر الود ....قطعا شما تجربه نكرديد ترسي كه هنگا

برچسب: نویسنده: مهران اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 3:10

عاشق ِ سينه چاكِ دهه هاي دور زندگيت رو به طور كاملا اتفاقي پشت چرا قرمزِ شلوغ ترين نقطه شهر ميبيني و ناگهان بوي ادكلن محبوبت رو كنارت حس ميكني شما تمام عرض خيابون رو باهم عبور ميكنيد كنار هم قدم ميزني

برچسب: نویسنده: مهران اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 3:10

صفحه بندی